دیروز از طرف یکی از آشناهای همسر جان روضه دعوت بودیم. مراسم را در یکی از مساجد محله مان برگزار کردند.من هم با اینکه چندان تمایلی به شرکت در این مجالس را ندارم ولی به خاطر دل مادرشوهرم که اصرار زیادی برای شرکت من در این مراسم داشت دلم را به دریا زدم و رفتم.راستش را بخواهید حوصله رفتن به مجالسی که هیچکس را نمیشناسم و یا آنهایی را هم که میشناسم میدانم که پشت سرم حرف میزنند و به خونم تشنه اند را ندارم و متاسفانه بیشتر این مراسمات مربوط به خانواده شوهرجان میشود انقدر حوصله ام سر میرود که خدا بداند و بس .گذشته از اینها میبینم کل فامیلی را که برای مهمانی دعوت میشوند هیچکدامشان نمی خواهند سر به تن دیگری باشد اما به زور به هم لبخند میزنند و قربان صدقه هم می روند و از همان اول مهمانی تا آخرش قصد پز دادن و چزاندن همدیگر را دارند.البته نمی خواهم از فک و فامیل های خودم تعریف کنم آنها هم خیلی پاک نیستند ولی حداقلش این است که اگر از هم خوششان نیاید با هم قطع رابطه می کنند. اما خداییش این همه بدجنسی  هم وجود ندارد که حتی مادری چشم نداشته باشد دو پسرش با هم رابطه خوبی داشته باشند. یا اینکه خواهری از برهم زدن رابطه برادرهایش یا زن برادر هایش لذت ببرد و اینکه من هیچ مادربزرگی را ندیده ام که نوه هایش از او متنفر باشند. به خاطر همین سعی میکنم زیاد قاطیشان نشوم.قهر

خلاصه اینکه دیروز با لب و لوچه آویزان با مادرشوهر جان راه افتادیم.القصه رسیدیم و بعد از احوال پرسی های فراوان یک گوشه نشستیم .یکی از خانواده های بسیار ثروتمند شهرمان که به پولداری معروفند همزمان با ما وارد شدند و کنار ما نشستند یک خانوم بود و چهار دخترش .یکی از دخترهایش که با اجازه شما تقریبا 120 کیلو وزن داشت مانتویش را درآورد و اینجانب با کمال تعجب دیدم با یک کت و شلوار بسیار بسیار تنگ و شالی پرزرق و برق که زحمت بستن آن را هم به خود نداده بود بلند شد و شروع کرد به کمک کردن به میزبان.در انگشتان هر دو دستش پر بود از انگشترهایی که هر کدام اندازه یک تخم مرغ بود .یک دستش را 30تایی النگو و دست دیگرش را یک النگوی پهن به پهنای کف دست اناخته بود.خلاصه اینکه انگار که جلوی یک مغازه طلا فروشی ایستاده ای و همزمان که این خانوم به این طرف و آن طرف مجلس میرفت چشم تمام زنان مجلس هم با او حرکت میکرد مادرش را هم که دیگر نگویید کاملا می توان گفت یک سایز کوچکتر از دخترش بود اما با طلاهایی دو برابر بیشتر از دخترش. من مانده بودم  اینها مراسم  روضه خوانیشان را آن هم در مکان مقدسی مثل مسجد اینطوری میروند در مراسم عروسیشان چه شکلی میروند.متفکر

البته این فقط ظاهر قضیه است باید بودید و میدید مادر شوهر جان من را که وقتی به خانه برگشتیم چگونه از ظواهر و کمالات خانومها برای پدرشوهرم با چه هیجانی تعریف میکرد و دم به دقیقه آه حسرت میکشید.

نمیدانم چرا همه چیزمان قاطی پاطی شده است!!!خنثی