تعطیلات این چند روز زهرمارم شد.کارم شده است گریه کردن و آه کشیدن.دوشنبه که شوهر جان از سرکار دنبالم امد با ذوق و شوق از پله های دانشگاه پایین دویدم و سوار ماشین شدم با ذوق سلام کردم ولی وقتی قیافه ناراحت همسرم را دیدم خنده روی لبم ماسید وقتی علتش را پرسیدم گفت که کارش به طور موقت تا سه ماه دیگر تعطیل شده و ناچار است به پیشنهاد شرکتشان برای یک کار دیگر به کرمان برود. معلوم هم نیست بعد از این سه ماه دوباره کارشان در شهر خودمان شروع شود یا نه.  تا روز بعد هم فرصت داده اند تا تصمیمش را به آنها اطلاع دهد.
از تعجب دهانم باز مانده بود به صورتش خیره شده بودم منتظر بودم هر آن بزند زیر خنده و بگوید سر به سرم گذاشته.اما دیدم از این خبرا نیست و بیچاره راست میگوید.
روز بعد که از بیرون برگشت باز هم دیدم اخمهایش درهم است. پرسیدم این بار چه شده گفت به شرکت زنگ زدم گفتند تا چهار روز دیگر باید به آنجا بروی. این بار دیگر طاقت نیاوردم اشکم درآمد .بغلم کرد و تا توانستیم جفتمان گریه کردیم.
خلاصه اینکه این چند روز کارم شده گریه کردن و آه کشیدن.احتمالا باید به خانه مادرم برگردم.در مورد خودم نگرانی ندارم تنها غصه ام شوهر جان است که چطور سه ماه باید در شهری غریب که فاصله بسیار زیادی از شهر ما دارد تک و تنها زندگی کند.راستی خوب شد بچه ندارم .
کل دوران نامزدی و شش ماه اول زندگیمان هم همینطور بود شوهر جان در شهری نزدیک به شهر خودمان کار میکرد ولی چون نزدیک بود آخر هفته ها را میتوانست برگردد هرچند در این دوران چه بدبختیها که من نکشیدم  ولی چاره ای نداشتیم.
خدا لعنت کند باعث و بانی این همه مشکل اقتصادی را که یک مرد به خاطر پر کردن شکم خانواده اش نمیتواند شب را در خانه خود بگذراند و باید آواره غربت شود.

خدایا همسرم را عشقم را سایه سرم را به تو میسپارم هیچ چیز از تو نمیخواهم جز سلامتیش.آمین