روزها می گذرند هوای سرد و سوزنده این روزها، روزمرگی و دوری از همسرم قلبم را بیش از پیش فشرده می سازد.اما هر جور هست نمی گذارم این دلتنگی به نا امیدی تبدیل شود هر جور هست سر خودم را گرم می کنم بافتنی می بافم ،رمان می خوانم، قرآن میخوانم مطالب امیدوار کننده میخوانم دوست دارم به خدا نزدیکتر شوم احساس میکنم اینگونه کمتر دلتنگی می کنم .چند وقت پیش مهمانی دادم همکارانم را دعوت کرده بودم با وجود دردسرهای زیادی که کشیدم از جمله گرفتگی فاضلاب آشپزخانه و دردسرهای خرید مایحتاج مهمانی ولی بسیار خوش گذشت هر چند با وجود روشن کرن بخاری خانه از دو روز پیش مهمان های بیچاره ام از سرما یخ زدند.

دیروز بازار رفته بود یک نیم ست طلا دیدم بدجور دلم برایش رفته ولی فعلا پول ندارم باید یک فکر اساسی برایش کنم.

از دلتنگی های دیگری که این چند روز گریبانگیرم شده از پشت خنجر خوردن از دوستی است که سالهاست نزدیکترین دوستم است بدجور دلم گرفته است مدتی بود با مادر و خواهرش مشکل داشت من نیز از روی دوستی یک ساعت پشت تلفن نصیحتش کردم چند روز بعد شنیدم کلی حرف بی ربط دهان من گذاشته و تحویل مادرش داده خدا میداند چقدر دلم شکست چقدر خجالت کشیدم از مادر خودم. مادرم بارها تاکید کرده بود که به این دوستم اعتماد نکنم.

روزگار بدی شده است خدا کند این اتفاقات باعث نشود که نتوانم به هیچ دوست دیگری اعتماد کنم.