از دیروز خدا به شهر ما لبخند میزند شهرمان پر شده از دانه های محبت خدا. از دیروز تا الان یکریز و آرام برف می بارد. از وقتی که همسرم به کرمان رفته برادرم زحمت بردنم به سر کار را میکشد تا نزدیکی دانشگاه با ماشین آمدیم اما از مسیری به بعد نتوانستیم ماشین ببریم چون برف زیاد بود و ماشین حتما گیر می کرد مجبور شدیم ماشین را پارک کنیم و مسیر باقی مانده را پیاده برویم هر چقدر اصرار کردم برادرم راضی نشد بگذارد تنها بروم چون دانشگاه ما در یک شهرک تازه تاسیس شده در خارج شهر ساخته شده که خانه های کمی اطراف آن ساخته شده به خاطر همین همیشه پر از سگ و شغال است.خلاصه با خجالت و شرمندگی تمام راهی شدیم جالب این بود که ما اولین کسانی بودیم که از آن مسیر رد می شدیم و تا زانو توی برف بودیم .وقتی وارد دانشگاه شدم کفش هایم پر از برف بود ولی از دیدن این همه برف آنقدر ذوق زده بودم که عین خیالم هم نبود.

آخ ... خدا جانم شکرت. ما که کشاورز نیستیم ولی خدا را شکر که دل کشاورزان را شاد کردی .خدایا شکرت با این اوضاع اقتصادی خراب کشور که هیچ مسئولی دلش به حال مردم نمیسوزد تو با نعمت هایت به یادمان می آوری که هنوز دوستمان داری.