این چند روز دائم با شوهرجان سر مسائل مادی دعوا داشتیم.تا اینکه سه روز پیش خبر آوردند برادر جوان زن صاحبخانه مان فوت شده.گویا تهران زندگی میکرده و  به شهرستان ما به قصد دیدن پدر و مادر پیرش راهی میشود در بین راه ماشینش را کنار میزند تا استراحت کند چراغی را روشن میکند تا خودش را گرم کند و در نهایت بر اثر گاز گرفتگی فوت میکند.
ما نیز به رسم همسایگی همراه خانواده عزادار به مزار اهل قبور رفتیم.
هوای دلگیر و سرد زمستان مزارستان قابل توصیف نیست و این غمزدگی با زجه و مویه های خواهر و همسر و مادر آن مرحوم دوچندان میشد.قبلا هیچگاه حضور در این مراسمات را واجب نمیدانستم و همیشه در چنین شرایطی تنها به رفتن مسجد و گفتن تسلیتی کوتاه بسنده میکردم.اما حالا نظر دیگری دارم به نظرم این تلنگر خوبی برای ماست. انگار خدا به ما هشدار میدهد قدر عزیزانتان را بیشتر بدانید و از همه مهمتر اینکه جایگاه نهایی همه ما اینجاست.
از آنجا که برگشتم با خودم فکر میکردم که اگر خدایی ناکرده من جای یکی از افراد درجه یک آن مرحوم بودم یا حتی اگر خودم مرده بودم چه میشد.از این فکر مو بر بدنم سیخ شد.
آن شب شوهرجان که آمد آشتی کردیم .به خودم قول دادم که بیشتر حواسم به عزیزانم باشد. خدا کند که بتوانم سر قولم بمانم.