روزگار من

روزها میگذرند.نهایت سعیم را میکنم هر روز بهتر از دیروز باشم.حسابی سرم گرم شده است و کمتر به دوری از شوهرم فکر میکنم.وسط برگزاری امتحانات دانشگاه هستیم هر چند برای کارمندان خیلی طاقت فرسا و خسته کننده است ولی شور و هیجان خودش را دارد.مخصوصا وقتی از یکی تقلب بگیری کرکر خنده است البته خدایی من هیچوقت گزارششان را به دفتر نمیدهم ولی قیافه هایشان آن لحظه دیدنی است. بیشتر اوقات یاد دوران دانشجویی خودم می افتم و دلم برایشان میسوزد اما در هر حال حقوقی را که به من میدهند هم باید حلال کنم.

عصرها وقتی به خانه مادرم میروم آنقدر خسته ام که حتما باید یک ساعتی بخوابم تا برای ادامه شب سر حال باشم.شب ها هم که با بافتنی کردن و سریال نگاه کردن سرم را گرم میکنم هر شب پنجاه آیه از قرآن را به نیت سلامتی شوهرم میخوانم خلاصه هر جور شده ساعت ها را میگذرانم.

دو هفته پیش 4 تا از همکارانم را که باهم خیلی دوست هستیم به خانه مان دعوت کردم. شانس من همان روز لوله ظرفشویی گرفت و تمام آشپزخانه را به گند کشید مجبور شدم لوله زیر سینک را در بیاورم و در یک دبه بگذارم تا آب توی کابینت و کف آشپزخانه نریزد.این که چگونه با آن وضع مهمان هایم را راه انداختم خدا داند و بس. ولی شکر خدا هیچکدامشان را نگذاشتم بفهمند و بخیر گذشت.از آن روز به بعد هم خانه را به امان خدا رها کردم تا شوهرجان بیاید و تعمیرش کند.

راستی اگر خدا بخواهد سال آینده به حج میروم.خیلی ذوق و شوق دارم خدا کند تا آن موقع زنده بمانم.چند ماهی است به حقوقم دست نزده ام باید برای رفتنم پس انداز کنم.

خدایا دوستت دارم کمکم کن.

/ 0 نظر / 7 بازدید